مير تقي الدين كاشاني

175

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

جوشن خصم تو در سايهء ماه عَلَمت * چون كتانيست كه بختش سوى مهتاب آورد پيش بيدارى راى تو ترنج مهِ بدر * كو كنارىست كه در چشم قضا خواب آورد عرضه‌اى دارم و ياراى سخن گفتن نيست * كه دگر خوش سخنم روى به اطناب آورد من كنون عاشقم و صاحب يك فلس نيَم * عشق با مفلسى ، الحق نتوان تاب آورد و له فى الغزليّات تا كى نبينمت دلم از جان گرفته است * القصّه آرزوى تو طغيان گرفته است از بس كه كرده‌اى نگه خشمگين به من * آماج سينه‌ام همه پيكان گرفته است گفتم ز قيد تن شود اين نيم جان خلاص * ليك آرزوى او در زندان گرفته است غافل مشو ز كاكل او اى خداشناس * كفرىست اينكه بيعت از ايمان گرفته است * * * خرّم آن دل كه به تاراج غمت جانش رفت * خوشدل آن سر كه به فرمان تو سامانش رفت بندهء چشم تو گردم كه سوى منكر عشق * نگهى كرد كز آن زهرهء ايمانش رفت * * * به چشم مدعى بيچاره عاشق خوار مىباشد * بلى در عشقبازى درد دل بسيار مىباشد